بارانباران، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره

فرشته مهربون من

27 ماهگی دخترک شیرینم

1392/5/10 16:35
نویسنده : مامي گل
663 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به دختر عزیزتر از جونم

27 ماهگیت مبارک گلم

ببخش که دیر اومدم مهلت نتمون تموم شده بود و چون سرمون شلوغ بود تازه شارژش کردیم

عزیزم این روزها رو عاشقانه دوست دارم

از همه بیشتر از ماه پیش تا حالا حرف زدنت پیشرفت کرده ظاهرت به نظرم لاغرتر شده و کشیده تر  و یه زبون خیییلی دراز

یه وقتایی خندم میگیره از دستت اخه وقتایی که من مشغول کاری هستم و میبینی باهات حرف نمیزنم میری و خودت با خودت حرف میزنی یه کم شعر میخونی یه کم با عروسکها حرف میزنی خلاصه تا وقتی بیداری به ندرت پیش میاد صدات به گوش نرسه هههههه

مثلا وسایلی رو که بهت میگم دست نزن   عروسکها رو میبری طرفشون و دستشون رو دراز میکنی بعدش خودت بهش میگی نتن کاره بده  هههه

از 13 تیر کلاس مهارت هوش میبرمت هفته ای 1 روز    جلسه اول که اصلا دوست نداشتی بیای داخل راهرو و کلاس ولی کم کم تا اخر کلاس علاقه مند شدی  بچه ها رو دیدی که میشینن رو صندلی و با هم شعر میخونن با هم بازی میکنن  خلاصه خوشت اومده حالا دیگه روزهایی که میخوایم بریم کلاس خودتم میگی بییم تلاس فدات بشم چه حس عجیبی دارم وقتی میبرمت کلاس انگار دخملم خیییلی خانوم شده   شعرها رو خیییلی خوب حفظ میکنی و مواقع بیکاری تند تند میخونی و گاهی اوقاتم شعر هارو با هم قاطی میکنی مثلا میگی اتل توتول نداشتم مشامو خوب نبشتم .... هههههه فدات بشم

در حال حاظر این شعر هارو بلدی :

توپ قلقلی(کامل )

اتل متل توتوله0کامل )

حوله من تمیزه ( کامل )

اهو ( نصفه )

سلام میدم ( در حال یادگیری )

میمینیها رو همرو با من میگی ولی خودت تنهایی فقط 2 -3 صفحه اول رو میخونی . میمینی و تولد . میمینی و اشغال نریختن . میمینی و کبریت .

کتابهایی هم که شعر نیستن با عکسهاشون توضیح میدی مثل حسنی

یاد یه خاطره خنده دار افتادم که شعرهارو تو حرفهای روزمره قاطی میکنی

رفته بودی پشت سبد لباس و اونجا گیر کرده بودی همیشه در اینجور موقعیتها میگی

maman toli tomagh ton  یعنی کمک کن ولی اینبار گفتی مامان جونم تمق تن دوس ندایم بمیرم  ههههه حرف میمینی وقتی دستش سوخته بود   فدااااات بشم 

تو کلاس اشکال رو یاد گرفتی دایره مربع مثلث  و در حال یادگیری رنگها هستیم که هنوز کامل بلد نیستی

عاشق پیراهن هستی  اونم بلند تا میشینی زود دامنش رو میکشی رو پاهاتو صافش میکنی 

بابایی تا میاد خونه یا زنگ میزنه میگی بریم پارچ   یعنی پارک  هههههه

راستی فردای 27 ماهه شدنت بردیمت پیش دکتر موسوی و گوشهای نازت رو سوراخ کردیم  میدونی خیییلی دلم میخواست و البته خودتم همش به این و اون میگفتی گوشاره ندای م خلاصه اون روز بابایی زود اومد خونه و رفتیم دم مطبش و من تعریفش رو زیاد شنیده بودم اول من رفتم تو ببینم چه خبره و بدون وقت قبلی قبولمون میکنن یا نه که شانسمون خوب بود و خلوت بود گوشواره رو انتخاب کردم و ویزیت رو دادم به خانوم منشی گفتم که احتمال زیاد گریه زاری میکنی اونم گفت اشکال نداره

  خلاصه همین که وارد مطب شدیم  با اینکه تا حالا اونجا رو ندیده بودی گفتی اوخ اوخ ولی به هوای تقویم رو میز اومدی تو و رفتیم داخل   . تا اقای دکتر رو دیدی چسبیدی به منو زدی زیر گریه  ولی اقای دکتر کمتر از  یه دقیقه گوشهات رو سوراخ کرد و اومدیم  وقتی یه گوشت رو سوراخ کرد دلم بد جوری ریخت ولی خیلی سریع اتفاق افتاد و تموم شد    ببخش منو عزیزم بابت همون دقایق که ترسیدی    ولی تا اومدیم تو ماشین و گوشواره هات رو دیدی گریه ات تموم شد   فدات شم این ماجرا هم خدا رو شکر به خوبی و بدون دردسر تموم شد 

سوال این چیه هم هنوز خیلی قوی ادامه داره  بیرون که میریم به همه چی سلام میکنی اونهایی که میشناسی مثل اتوبوس و موتور سلام میکنی اونهایی هم که نمیدونی میپرسی و وقتی جواب میدیم بهش سلام میکنی  مثلا تیر برق سلام هههههههه

شبها که از بیرون میایم خونه وسط بلوار بعضی چراغها کنده شده یا سوخته امار همشون رو داری دونه دونه که از جلوشون رد میشیم میگی این خبار شده این خاموش شده این (انشه onashe ) یعنی روشنه در جواب اونهایی که خرابه من گفتم اقا میاد درست میکنه و تو از شبهای بعد میگی این خبار شده اقا میاد درست میکنه  ههههههه   من و بابا هم میخندیم و میگیم اقا تو رو خدا بیا اینها رو درست کن اخه تا کی دخمل ما حرص اینها رو بخوره ههههههه

همش از خوبیها گفتم یه کم هم از نگرانیهام برات بگم

1 اینکه هنوزم کامل غذای سفره نمیخوری اگه مثل ماکارونی یا کتلت یا کوکو باشه میخوری ولی حالت پلو نه  و من همچنان برات سوپ درست میکنم ولی غلیظ تر از قبل ناراحت

2 باید بریم سراغ پروژه پوشک که خودش ماجراهای زیادی به همراه خواهد داشت

3 هنوزم تو روز با شیشه شیر میخوری ولی واسه شب خیلی وقته که شیر رو که خوردی مسواک میزنیم و میخوابیم  بعضی وقتا صبح بیدار میشی واسه شیر بعضی وقتا هم نه

 

اخیش خیلی حرف زدم ولی خیلیاشم موند    دوست دارم دخترم برات بهترینها رو میخوام

 

 

پسندها (1)

نظرات (0)